یکم آذر
گفتم از اون کار اومدم بیرون؟ مسخره بود. گفته بودن مهنس میخوان ولی در واقع آچار فرانسه میخواستن. بعد عمری یه کار پیدا کردیم اونم که این بود اوضاعش. یک هفته رفتم و تمام. همکارمم اومد بیرون همراه من. اونم خوشش نیومد. تمام روز مگس میپروندیم!
واقعا نمیدونم به چه امیدی دارم زندگی میکنم و خودمو خلاص نمیکنم؟ میترسم در واقع.... احساس میکنم یه بازنده به تمام معنام که که دارن بهش میخندن.
حوصله خواهرم رو ندارم. بدجوری بدفازه. هی این کارو بکن، اون کارو نکن، اینجوری نباش، اونجوری نباش. باهاش زیاد خوش نمیگذره. البته بعضی جاها که حوصله داشته باشه خوش میگذره. در طول روز هی اخم و تخمهاش رو تحمل میکنم که تنش پیش نیاد ولی واقعا دیگه حوصله ندارم. شانس من هر کی دور و بر من نچسبه.
مون چایلد
شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 19:54