بلک فرایدی
اومدم توی پارک بانوان نشستم. تنها و تا آخرین لحظهای که بتونم بمونم. تیکه پیتزای دیشب رو که اومدم بخورم هانی از دستم پرت کرد و هیچی نخوردم. گرسنگی هم مهم نیست البته. غمهای بزرگتر از این دارم. احساس میکنم میخوام از دست خانوادهام فرار کنم اما در عین حال نمیتونم تنهاشون بذارم. نمیشه فقط خودم رو خلاص کنم؟ نتونستم چیزی رو تغییر بدم، غرغرهای بابا و دخالت و غصههای مامان و بی عاطفگی خواهرم که عوض نشد، من هم برای خودم امیدی ندارم، پس چرا باید بمونم؟ به چی دل خوش کنم؟ ناشکری نمیکنم. همیشه به خدا گفتم که خدایا شکرت بابت خیلی چیزهایی که به ما دادی ولی اینقدر اسیر غم شدیم، بودنشان را فراموش کردیم. شرایط آنقدرها بد نیست فقط از بس تکرار شده، تبدیل شده به یک رنج مزمن که خوب نمیشود و امیدی به خوب شدنش هم نیست تا حداقل بتوان تحملش کرد. سالها تحمل کردم و دیگر نمیتوانم. کاش همه چیز خوب میشد. میدانم اگر همین الان وقتم برسد میتوانم از همه چیز دل بکنم و بروم و از این رنجهای بیپایان رها شوم اما میدانم که میشد اینطور نباشد. میشد از کوچکترین چیزها لذت ببرم و برای زندگی بجنگم اما دیگر چنان در اندوه غم شدهام که لذت بردن از زندگی را فراموش کردهام. فراموش کردهام باید زندگی کنم.
خدایا از من رو برگرداندی؟
خدایا اندوهم را بیشتر نکن
خدایا من را فراموش نکن
خدایا دوستم داشته باش
خدایا دوستت دارم.